|
درتنهایی خدایی
|


از همان ابتدا آخر این دوستی معلوم بود
چنان غرق عشق و دوست شدکه آخر قصه را از یاد برد
وقتی فهمید که دیگه دل مال خودش نبود
حتی فرصتی نشد چشم تو چشم هم بشن
در حسرت آغوشی پاره شد ریسمان دوستی
حالا فقط حسرت و غم بود
یاد و خاطر شبها و روزای که سرود عشق و محبت طنین داشت
سکوت و تنهایی ست دراین شبها، وآواز مرگ که اونو تنها یافته و می خواهد همسفرش باشه
طنابی باید خرید یا که بافت،سفر بی توشه نمیشه!


یادمون باشه که هیچ کس رو امید وار نکنیم بعد
یکدفعه رهایش کنیم چون خرد میشه ومیشکنه
وآهسته میمیره
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم
تا کسی که به ما تکیه کرد سرش درد نگیره
یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم
یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روزچشم
به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره
یادمون باشه اگر کسی دوستمون داشت بهش نگیم
برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم...
"
از روزی که تو رفتی
پریده رنگ شادی
اما خورشید میتابه
مثه یه روز عادی
چسور هنوز پرنده
داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری
سر میده بانگ اواز
مگر خبر ندارن
تو رفتی از کنارم
چرا بهت نگفتن
بی تو چه حالی دارم
افتاب نشسته رویه
گلهای سرخه قالی
خیاله تو کنارم
تو این اتلقه خالی
عطره تنت پیچیده
توی اتاقه خوابم
با تو چه جون گرفته
ترانه های نابم
از تو هزار تا قصه
چه عاشقه ساختم
قلبه پر از غرورو
چه عاشقانه باختم
به چشم عاشقه من
اسمون از سنگ شده
لعنت به این تنهائی
دام برات تنگ شده

اگر که مانده ام اینجا برای یک نفر است
و هر چه می کشم اینجا
جفای یک نفر است
درون چشم پر اشکم نمانده تصویری
درون گوش دل من صدای یک نفر است
اگر چه همچو خرابه شده دلم متروک
همین خرابه ویران سرای یک نفر است
دلم برای تپیدن بهانه می خواهد
دلم اگر که تپد در هوای یک نفر است
دگر نمانده حدیثی سخن کنم کوتاه

تمام بود و نبودم فدای یک نفر است
تمام بود و نبودم ، تمام عمرم فدای لبخند یک نفر است
به خدا دوستت دارم... تا آخرین نفسهام... نفسهایی که به نفسهای تو گیره